صاحب!

 

 

علی بن یقطین یکی از وزرای هارون است. امام موسی بن جعفر علیه السلام به او دستور می دهند که در کابینه هارون باش تا کمی وضعیت شیعیانی را که به آن جا رفت و آمد می کنند سر و سامان دهی. حضرت در مدینه زندگی می کنند و محل خلافت بغداد است.

علی بن یقطین  هر چند وقت یک بار به قصد زیارت مرقد رسـول الله صلی الله علیه و آله به خدمت حضرت نیز می رسد و بر می گردد. این بار هم با وجود مشکلات زیاد به مدینه آمده است.

تمام طول راه چهره ی امام جلوی  چشمانش بوده، بعد از مدت ها می خواهد یک بار دیگر به پای امام بیفتد، دستانش را ببوسد و شاید از پشت پرده ای از اشک به چشم های ملکوتی اش  خیره شود و برایش از کارهای دارالخلافه گزارش بدهد. راه بغداد تا مدینه که چیزی نیست، به چنین آرزویی هزار بادیه سهل است اگر بپیمایند... اگر مجبور باشد تمام زمین را هم پیاده می رود، برای یک لحظه دیدارش...

واکنون پشت در خانه است، صدای تپش قلبش را می شنود. چشم هایش را می بندد و در می زند. یک بار، دوبار، سه بار... اما در باز نمی شود. اشک در چشمانش جمع شده، بر می گردد و فردا دوباره می آید. در می  زند و این بار خادم امام در را باز می کند، امام می فرمایند: «راهش ندادی، راهت نمی دهیم.»

می پرسد: کِی؟ کجا؟ کی؟

خادم می گوید: امام فرموده اند: یادت می آید چند روز پیش ابراهیم بن صفوان آمده بود در خانه ات کار داشت، تو حوصله نداشتی جوابش را ندادی، بی محلی کردی و او را برگرداندی؟ چون راهش ندادی، راهت نمی دهم. و او لحظه ای هم درنگ نمی کند. راه می افتد به طرف بغداد. چند شبانه روز در راه است و وقتی به بغداد می  رسد، شب شده است. همان شب به در خانه ابراهیم می رود.

می گوید:« من علی بن یقطینم آمده ام از تو عذرخواهی کنم».

ابراهیم خجالت می کشد. « این حرف ها چیست ؟ شما وزیر خلیفه اید، من باید خدمت شما می رسیدم»

می گوید: «نه، امام راهم نمی دهند، باید عذرخواهی کنم».

ابراهیم می گوید: « باشد شما را بخشیدم»

اما علی بن یقطین هنوز دلش راضی نشده، باید این بار با آبرو خدمت امام برسد.

صورتش را به خاک می گذارد و می گوید: «این طور نمی شود، باید پای برهنه ات را روی صورتم بگذاری».

ابراهیم نمی داند چه کار کند. علی بن یقطین وزیر است و او یک شتربان. چطور پایی را که با آن به دنبال شترها دویده روی صورت وزیر بگذارد؟! می گوید: «نه این را از من نخواه» اما علی بن یقطین  اصرار می کند، قسمش می دهد: « تو را به موسی بن جعفر علیه السلام...» و ابراهیم پا بر صورتش می گذارد...

علی بن یقطین به پهنای صورتش اشک می ریزد. در حالی  که زمختی پای ابراهیم را بر صورتش حس می کند، رویش را به طرف مدینه برمی گرداند. همان ساعت به طرف مدینه راه می افتد. دو روز بعد در مدینه است، و این بار امام خود، پشت در است. آغوشش را باز کرده که علی بن یقطین! منتظرت بودم... بیا...

«و این یعنی با شیعیان ما مدارا کن. آن ها صاحب دارند.

محبت و قهر نسبت به آن ها جواب دارد.

یعنی ای عزیز! ببین می توانی به عشق امام زمان علیه السلام دلت را از کینه خالی کنی؟

از کینه هرکس که ذرّه ای با او دشمنی داری، او را آزار داده ای یا تو را آزرده است؟

چرا که هرکس در دلش ذره ای از محبت ائمه باشد، ائمه دوستش دارند، به او توجه دارند، برایش احساس مسئولیت می کنند و صاحبش هستند.

اگر به او عشق نشان دهی، صاحبش به تو عشق نشان می دهد.

و اگر بی اعتنائی کنی، صاحبش به تو بی اعتنائی می کند.»

 پی نوشت:

این متن را چند سال پیش در کتاب «شیدا» که زندگی نامه آیت الله سید عبدالکریم کشمیری بود، خواندم. و همان وقت ها در نشریه نور به نام باب الحوائج، موسی بن جعفر کار شد.

متن زیبایی ست. در تمام این سال ها یادم مانده و بر ارادتم به حضرتش افزوده. هر چند اگر این ارادت در حد محبت ماند و هیچ وقت به معرفت تبدیل نشد.

چه کنیم آقا؟! ما همینیم. به قول کربلایی احمد، مال بد بیخ ریش صاحبش!!

دلم برایت تنگ هست ها!

 

برآستان مردات گشاده ام در چشم یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر...

/ 5 نظر / 27 بازدید
منتظران

سلام دوستان عزیز این چند وقتی که شروع کردید به وبلاگ نوشتن چقدربرای ظهور منجی تلاش کردید چند پستتون وظیفه بوده؟برای کی برای چی نوشتید ؟

فگار

سلام دوست خوبم. عید بر شما مبارک.مطلب جالبی بود، امیدوارم موفق باشید/ بعد از مدتها با یک مطلب جدید با عنوان"معلم ما به کسی باج نداد!" به روزم، خواهش می کنم حتما بخوانید و نظر خودتون را بنویسید. یا علی

یه دوست

سلام دوست عزیز. خوشحال میشیم به ما هم یه سری بزنید.....ضرر نمی کنید..... http://valasr-14.blogfa.com لطفاً در نظرسنجی ما نیز شرکت کنید.ممنونم... اگر مایل بودید ما رو به پیوندهاتون اضافه کنید. با تشکر وبلاگ فرهنگی - مذهبی .:: بهترین ها ::. منتظر شما هستیم.

طه

سلام وقتتون بخیر زمانی می آید که مردم در مساجد جمع می شوند برای نماز در حالی که مومنی در بین آنها نیست.(امام زمان عج) التماس دعا منتظر حضورتان هستم

تاانتهاسکوت

درهوایی که به جزبغض کسی همراهم نیست’ ودگر هیچ کسی شاهد غمهایم نیست’ آنچنان سخت نفسم میگیرد ناخودآگاه به خود می آیم ومی بینم’ که خدا در تپش ثانیه هایم جاریست... سلام اگه باتبادل لینک موافقین خبر بدین