شب یلدای حسین علیه السلام

سنگی آغشته به خون حسین 

 

معبدی که مسجد شد

معبدی در شهر حلب سوریه که بعدها مسجد شد؛ اینجاست آن راهب که سر مبارک امام حسین (ع) یک شب مهمانش بود و آن سنگ جایگاه قرار آن سر... سنگی آغشته به خون حسین...

*****

هنوزم باورم نمی شود که هفتم آقا هم آمده؛ من هنوز به فکر عاشورایم که عاشورای امسال خیلی نرم و نازک رد شد؛ روضه ی اباعبدالله اگر برپای اصول بنا شود بدجور آدمی را به خود وابسته می کند، خیلی زود به وجودش عادت می کنی. دوست نداری ایّامش تمام شود، اما تمام که شد انگاری چیزی را گم کرده ای؛

 چند روزی که جا گیرمان نیامد و قطع و وصل مکرّر صدا را داشتیم تصمیم گرفتیم خیلی زودتر از ساعت مقرّر مسجد باشیم، تقریباً یک ساعت؛ همین صبر کردن یک ساعته برای شروع شدن مجلس هم به آدم آرامش می داد و هم باب دید و بازدید بود؛ شام غریبان بود، خانمی مانتو پوش با دخترش روبه رویمان نشسته بود و عصبانی از بی حرمتی بعضی ها! نمی دانم وجهه ی ما را دیده بود که گیر داده بود به حجاب و درد و دل های مادرانه یا نه؟!  می گفت: مسئولین باید جدی بگیرن؛ زمان (امام) خمینی آقایون به جوراب نازک تذکر می دادن اما الان هیچی، باید جدی گرفت. فساد جامعه ی ما همینه دیگه وگرنه فساد دیگه ای که نداریم!! می گفت و می گفت تا آرام شد.

باز هم مثل پارسال حاج آقا فقیهی شب هشتم، شب علی اکبر(ع) حال دیگری داشت و مجلس شور دیگری؛ و من این روزها در روضه ها در لابه لای گریه ها به این فکر می کردم: ما که برای امام حسین (ع) گریه می کنیم و عزا می گیریم، امام زمانمان از ما راضی ست؟! چه سخت است این تصور که به کسانی که امامت را کشتن لعن بفرستی و نفرین کنی در حالی که تو هم مثل آنها امام زمانت را تنها گذاشته باشی این تصور مرا می کشد... (آیا حسین (ع) از دستم عصبانی نیست به خاطر مهدی فاطمه؟؟!!)

*****

اینجا شارع حبیب است، حبیب بن مظاهر؛ حبیب از پیر غلامان سپاه امام حسین است. در سریال مختار مشتاق دیدن روی حبیب بودم، اما این حبیب کجا و آن حبیب کجا! حبیبی که من می شناسم مأوای دل زائر حسین است. حبیب خیلی زیباست چون عاشق الحسین است.

اینجا شارع حبیب است، حبیب بن مظاهر؛ از تله زینبیّه گذشته ام و به ورودی حرم رسیده ام، ایستاده ام رو به روی ضریح و بالای سر در حال تعمیر، صدای تق و تقشان گاه گوش خراش می شود. باید وارد شویم، پیرزنی در جلو می خواهد وارد شود اما یک دفعه صدایی او را می ترساند و این بار نوبت من است که خودی نشان دهم! دستش را می گیرم و به او می گویم در حال تعمیرست این بارگاه حسین(ع)؛ در گوشه ی دلم عروسی به پا می شود، غش و ضعف می رود نفسم که بَه در جلو ی ارباب چه کاری کردی؟! کمک به پیران و سالخوردگان!! حکما آقا خوشش آمده!!

از زیارت می آمدم باید یک ساعتی در صحن که الان دیگر مسقف شده می نشستم تا وقت نماز شود البته اگر می توانستیم جایی پیدا کنیم! ناگهان متوجه می شوم انگشتم بی هیچ دلیلی خراش برداشته و خون می آید!! (یاد سفر قبلی ام می اُفتم...) گفتم: انگشت، یاد انگشتر کردم، انگشتری که به دست امام حسین (ع) بود... چگونه می شود کسی به خاطر انگشتری، انگشت را... نمی دانم، نمی دانم!

*****

پی نوشت: در سفر قبلی اتفاق افتاد: یک سال و نیمی بی آنکه بدانم خورده شیشه ای در انگشتم جا مانده بود، نجف که بودیم دیدم خانمی را که مریض بود و وقتی نزدیک ضریح می شد گویی به نزد طبیبش می رود وقتی او را دیدم گقتم پس چرا من نه؟! هنوز مطمئن نبودم از وجود آن شیشه فقط گاهی درد می گرفت! از نجف به کربلا رسیده بودیم که به خطر فشار جمعیت و زیر پای دیگران لگد مال شدن انگشتم، زخمش همش خون می آمد؛ سرآخر درست روزی که به منزل رسیدیم متوجه شدم آن خورده شیشه ی همراهم خیلی راحت درآمده و این هم شد جواب توسل به امیرالمومنین (ع)؛ حالا این ماجرا را برای کسی بازگو کنی و بگویدت کاش چیز دیگری می خواستی!! کُفری می شوی از این ناشکری!!

 

/ 2 نظر / 26 بازدید
آسمون

عجب شبی بشود شب یلدای حسین[لبخند]

غزال غریب

سلا م یاد ما که نمی کنی رفیق! باشد [ناراحت]به قول قدیمی ها: اگر از احوالات ما خواسته باشی خوبیم و ملالی نیست جز دوری شما[بغل][بغل] باز قدیمی ها یک نامه ای به هم می نوشتند الان که جدیدیها یک اس ام اس را بر می دارند و سند می کنند به all و می شود send to all که نه احساسی دارد و نه صفایی - نزدیم امتحانات است و ما توی لاک جزوه ایم و تا 23دی که تمام شود احتمالا می شویم لاکپشت[خنده] راستی نمی روی دیدار یار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 8دی را می گویم -خلاصه هرکجا رفتی یاد ما هم باش * مشهد رفتی یا تهرون رفتی یا به دیدار یارما رفتی یاد ما هم باش