شهید باران/ شهید حجت الاسلام حسن عسکری

شهید شیخ حسن عسکری: ما مسلح به الله اکبریم

شهید همیشه تکه کلامش این بود: " ما مسلح به الله اکبریم" با این بیانی که داشت، جوانان و نوجوانان به درستی جذبش می شدند و در جریان به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی همواره همراهش بودند.

×××××

خون حسین (ع) مایه ی حیات است که در طول تاریخ، در کالبد ملت ها می جوشد. و این بار رادمردی از جنس دریا، از وارثان میرزا و از دیار محبّان حضرت مولاست که به ندای هل من ناصر حضرت عشق لبیّک می گوید.

گفتگو با حاج سید عبدالمجید میرغفاری، همان که همه ی آرزویش این است بعد از سال ها دوری، در دیار باقی، با دوست و هم رزم شهیدش حجت الاسلام حسن عسکری محشور باشد برای همچون منی که تا امروز هیچ چیز از آن شهید عزیز نشنیده بودم. بسیار دلنشین و دلچسب بود. گفتگویی که لحظه لحظه اش را مشمول باران رحمت الهی می شدم و این شد ماحصل این گفتگوی صمیمانه که از نظرتان می گذرد:

ـ حاج آقا در ابتدا تشکر می کنم از اینکه وقت تان را در اختیار ما قرار دادید و می خواهم به عنوان سؤال اول از رابطه ی خودتان با شهید عسکری برایمان بگوئید.

ما باهم بزرگ شدیم. شیخ حسن پسر دایی ام بود. بعدها با هم باجناق هم شدیم. خلاصه خیلی با هم ندار بودیم.  

شهید عسکری متولد 1322 بود، به ظاهر یک سال و نیمی از من بزرگتر بود. اما در اصل که بگیری هزاران سال از من فراتر بود و روشن تر.

برای ادامه تحصیل در دروس حوزوی از محل شان "چافوچا" روستایی در لشت نشاء، رفت به حوزه ی آستانه اشرفیه، از آنجا هم در ابتدا حوزه قم را انتخاب کرد و بعد ها به مشهد مقدس رفت و مقیم بارگاه ثامن الحجج شد. 

زندگی زاهدانه و عارفانه ای داشت. غذا کم می خورد. عبادتش باحضور قلب بود. خوابش سبک بود. کم حرف هم بود. اما حرف که می زد قولوا قولاً سدیداً بود.

بسیار متواضع و مردمی بود. در برابر مردم همیشه دست به سینه بود. مشکل مردم را حل می کرد. وقت و بی وقت نداشت برایش. گاهی وقت ها سر سفره ی غذا هم می شد که می آمدند پیشش و او هم به کارشان رسیدگی می کرد. خودش راگذاشته بود برای این کار.

یک روز قبل از صبح از خواب بلند شدم دیدم شهید عسکری دارد در تاریکی زمین را شخم می زند. من هنوز نماز صبحم را نخوانده بودم. پرسیدم: شیخ چه می کنی؟! گفت: "دارم منبر می سازم!" نگاهش فرق داشت. کم نظیر بود.

ـ شهید عسکری در جریان فاجعه 15 خرداد سال 42 قم بودند؟ درسته؟!

بله! ایشان همان روز با شهید یونس رودباری که در فاجعه فیضیه قم، توسط عوامل رژیم جراحات شدیدی برداشت و چند روز بعد آن ماجرا به شهادت رسید، همراه بود.

آن وقت ها سنی نداشت، یک طلبه ی جوان 20 ساله، جریانات آن روز را این گونه برایم تعریف کرد: "کماندوها افتاده بودند در مدرسه و همه را داشتند می کشتند، یک سرگردی من را هول داد و با فحش و ناسزا هوار می کشید که برو دیگر مگه نمی بینی دارند همه را می کشند".

از قم که برگشت گیلان، شروع کرد به سخنرانی و افشاگری جنایات رژیم شاه که توسط ساواک دستگیر شد. 25 روز زندانی ساواک بود که با پادرمیانی آیت الله ضیابری و آیت الله لاکانی آزاد شد. بعد از آن هم همیشه باید می رفت ساواک خودش را معرفی می کرد.

این را هم همین جا بگویم که سوغاتی حضور شهید در قم، شروع آشنایی بنده با آیت الله بهجت (ره) بود. یک روز بهم گفت: یک آقایی در قم هست، به نام آیت الله بهجت. به نماز که می ایستد، گریه امانش نمی دهد. من پرسیدم  ریا نمی کند؟! گفت: نه! از آن به بعد بود که باب آشنایی ام با آیت الله بهجت توسط شیخ حسن برایم باز شد.

ادامه این گفتگو را از اینجا بخوانید.

×××××

  از آن عسل مصفائی که در بهشت می نوشی به ما هم یک نگاهی داشته باش

آیت الله ضیائی استخاره را که باز کرد، گفت: "آقای عسکری ان شاالله از آن عسل مصفائی که در بهشت می نوشی به ما هم یک نگاهی داشته باشی."

×××××

در آخرین روز از ماه مبارک رمضان که با نم نم دانه های باران همراه بود، میهمان عزیزی بودیم که از عسل مصفای بهشتی نوشیده و از روشنای سایه کریمی بهره مند شده است. سرهنگ شاهین رشاد، معاون مهندسی نیروی انظامی گیلان، همو که افتخارش اینست که الفبای دینش را از یک روحانی شهید دارد. شهیدی به نام حجت الاسلام حسن عسکری.

وی با یادآوری خاطرات شیرین دوران نوجوانی، نقطه ی عطف زندگی اش را این گونه روایت می‌کند:

خوشحالم از اینکه در یکی از بهترین ماه های خداوند و در این لحظات پربرکت از ماه مبارک رمضان در خدمت این شهید بزرگوار هستیم.

شهید عسکری در سال 56 وارد بخش کوچصفهان شد. اصالتاً از روستای "چافوچا" لشت نشاء بود و بعد از اتمام دروس حوزوی در مشهد مقدس، کوچصفهان را برای زندگی انتخاب کرد.

 * اولین روزهای آَشنایی با شهید

در کوچصفهان چهره شناخته شده ای نبود، چون ایشون بعد از ورود به حوزه ی آستانه اشرفیه، به حوزه قم و از آنجا به مشهد رفته بود و این چند سال دوری باعث شده بود که در بدو ورود به کوچصفهان ناشناخته باشد.
بنده علاقه زیادی به حفظ قرآن داشتم. اعلامیه تشکیل کلاس های قرآنی توسط روحانی به نام حاج آقا عسکری در مساجد و محافل پخش شده بود. من هم وقتی از وجود این کلاس ها اطلاع پیدا کردم، در آن حضور یافتم. کلاس های قرآنی و عقیدتی در یکی از محلات کوچصفهان در مسجد "حسن آباد" که الان به مسجد "آل عبا" تغییر نام پیدا کرده تشکیل می شد و جمعیت قابل توجهی از قشر نوجوان در این کلاس ها حضور داشتند.

* آقای عسکری از آن عسل مصفائی که در بهشت می نوشی به ما هم یک نگاهی داشته باش

شهید عسکری از بین شرکت کنندگان کلاس های قرآنش یک عده ای را گلچین کرده بود و در منزل براشون کلاسی برگزار می کرد، تحت عنوان کلاس عقاید. از کتاب اصول کافی احادیثی را انتخاب و تفسیر می کرد.
یک روز که برای شرکت در کلاس قرآن به منزل شهید می رفتم دیدم منزلشون بسیار کوچک و محقر و فاقد دیوار و حصار پیرامونی است. ازشون پرسیدم چرا کوچصفهان را برای زندگی انتخاب کردید؟ گفت: «قبل از آمدن به کوچصفهان رفتم نزد مرحوم آیت الله دکتر ضیائی، که آن زمان رئیس حوزه علمیه آستانه بود. ازشون خواستم که استخاره ای برایم باز کنند. آیت الله ضیائی استخاره را که باز کرد، گفت: "آقای عسکری ان شاالله از آن عسل مصفائی که در بهشت می نوشی به ما هم یک نگاهی داشته باشی." من هم که دیدم این استخاره خیلی خوب آمده، یک پولی جور کردم و این خونه را خریدم و در کوچصفهان مقیم شدیم.»
شهید عسکری آزادانه آمده بود کوچصفهان. از طرف هیچ مرجعی مأمور نبود. اعتقاد من این است که عشق وافری به وطن و به زادگاهش داشت و هم اینکه با توجه به خلائی که در منطقه بود می خواست زکات آموخته هایش را در تربیت نسل جوان و نوجوان پرداخت کند و آن ها را به صف اسلام و انقلاب بیاورد.

ادامه این گفتگو را از اینجا بخوانید.

منبع:گیلان آنلاین/ گفتگو از انتظار زیباست.

 

/ 14 نظر / 93 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختران باباعطا

سلام علیكم ممنونم از حضورتون و عذرخواهی می كنم كه دیر خدمت رسیدم در سفر عتبات دعاگوی همه ی دوستان در فضای مجازی بودم انشاءالله روزی همه آرزومندان بشه دعاي شهدا بدرقه راهتون التماس دعا

ولایت رهبری

چفیه‌ی من بوی شبنم می‌دهد عطر شب‌های محرم می‌دهد ** چفیه‌ی من، سفره‌ی دل می‌شود جمعه، با مهدی، مقابل می‌شود ** چفیه یعنی یار می‌آید شبی چفیه یعنی لشکر پاک نبی (ص) ** چفیه یعنی شعرهای باوضو درد داری؟ درد خود با ما بگو ** چفیه یعنی بازکوچه، باز درد ذکر « یا زهرای » شب‌های نبرد ** چفیه یعنی « یاد یاران » یاد باد ! شب‌نشینی، زیر باران یاد باد ! ** چفیه یعنی ما شناسایی شدیم بی‌شهیدان غرق رسوایی شدیم ** چفیه یعنی وسعتی مثل غدیر ناله‌های شرقی حاجی بصیر چفیه یعنی من کجا ؟ همت کجا ؟ بچه‌های صاف و باغیرت کجا ؟ ** چفیه یعنی جمعه آقا می‌رسد باز با ام‌ابیها می‌رسد ** چفیه یعنی وقت خوش عهدی بود آخرین فریاد « انا المهدی » بود ** چفیه یعنی ناله‌های بی‌شکیب شب پر از بوی خوش « امن‌یجیب » ** چفیه یعنی نینوایی رفته است یک « شهید شیمیایی » رفته است ** چفیه می‌گوید: دل من پیر شد فصل پرواز « مسافر » دیر شد ** باعلی با گریه « یا هو » می‌زنیم پیش زهرا باز زانو می‌زنیم ** باز تا معراج، با هم می‌رویم فارغ از غم‌های عالم می‌رویم ** از

یوم الفرج

سلام علیکم.میلاد امام مهربانی ها مبارک. باز کن پنجره را بوی کسی می آید که زانفاس خوشش بوی خدا می آید +++++ خودم در اين جغرافياي منجمد اسيرم و امادلم آنجا در حوالي گنبد طلاي تو ،كبوترانه مي‌تپد ! حتما قرار شاه و گدا هست یادتان آری همان شبی که زدم دل به نامتان مشهد حرم ورودی باب الجوادتان آقا دلم عجیب گرفته برایتان یاعلی

محمدصالح

سلام دوست عزیزوبلاگ جالب و پرمحتوایی داری افتخاربده بماهم سری بزن یامهدی

نگاه منتظر

تو پناه دو جهانى چه شود این دل ما دمى آرام بگیرد به پناهت اى دوست به درازاى زمان است و چنان طالع من شب یلداى غم و زلف سیاهت اى دوست سلام بزرگوار نگاه منتظر، منتظر نگاه پر مهرشماست. [گل]اللهم عجل لولیک الفرج[گل]

sahebdelan313

سلام ممنونم از لطفتون.... مطالب وبتون خيلي جالبه و پر محتوا... با تبادل لينك موافق بوديد خبرم كنيد... " التماس دعاي فرج "

راز

عماد . . . [ناراحت]

سید امیر مدنی

سلام دوست گرامی. وبلاگ خوبی دارید. اگرمایل به تبادل لینک با ما هستید وبلاگ مارا با عنوان: ام ابیها و ادرس: http://omeabiha-135.mihanblog.com/ لینک کنید. وبعد خبر دهید تا شماهم لینک شوید. موفق باشید.

سید سجاد

با سلام السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع) گمنام ترین سردار شهید گیلان را بشناسید. منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم. موفق باشید. یاعلی...

سید سجاد

با سلام السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع) گمنام ترین سردار شهید گیلان را بشناسید. منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم. موفق باشید. یاعلی...