یاس من زهرا

 

عاشقانه ترین روز زمستان در سردترین روزش به وقوع پیوست!

گویی دل از دریچه خدا سمت زمین آمد تا عشق را دوباره مجسم کند!

و شاید این ها فقط کمی از خیال های نویسنده باشد که برای دخترک دیروز می نویسد!

دخترکی که از بعد زمان و مکان خارج است!

کسی که زمستانی بهار کند را نمی توان وصف کرد!

چه برسد به من ساده قلم که از هر سمتش بنویسم باز کم می آورم!

همین است؛ شبیه رسم روزگار بودن که باید منتظر سیزدهی شبیه اسفند بود تا دوباره زمین پر شود از حس خواستن!

نه خواستن خیالی که لایق نبود و دخترک قصه را خوش نیست!

باید از دل نوشت و از دل عبور کرد! نه عبور ابدی! فقط باید راه رفت تا کمی دل را بلد باشی

و من!

باید قلم را کنار بگذارم

تا از سردترین روز خودم لذت ببرم!

همیشه یک حس خوبی مثل دخترک هست که زمستان را از خواب بیدار کند تا رخت سبز برپوشد و به سمت آواز بلبلان پیش رود...

پ.ن: یادداشت میهمان/ تقدیم به دختر دیروزی

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط گدای فاطمه نظرات ()

یاعلی...

حس عجیبیه! نمی دونم راستکی یا الکی. فقط میدونم بازم مثله اون روزا درد دارم، اینقد که ریز ریز اشک بریزم. اینقد ریز ریز که کسی نبینه!

دیروز آقا نامه نوشتند برای جوونای غربی، دعوتی برای تحقیقی بی واسطه! نمی دونم چرا ولی خیلی ذوق زده شده بودم. یه کمی حسودیمم شد!! با خودم می گفتم چقدر حیفه که تو یه محیطی اینقدر نفس بکشی که نفس کشیدن یادت بره و حالا تازه نفس هایی پیدا بشن که خوب عاشقی رو بلدن!

نمی دونما، نمی دونم انگار یه برزخیه! برزخی بین دو حس. هم دوست می داری همه عشق معشوق تو را به دل داشته باشند همان که شد پیاده روی اربعین و هم دوست نمی داری کسی بیش از تو عاشق معشوقت شود!

چه حرف های زیبایی. چه کسی دارد از عشق و معشوق می گوید...

بگذار بی پرده بگویم!

یا حضرت صاحب!

بامدادادن امروز اتفاقی افتاده است که هم خوشحالم کرده هم ناراحت!

بابتش تبریک گفتم. لینک زدم. خبر دادم. ذوق زده شدم. ول کردم و سربه خیابان گذاشتم و پیش تر از همه این ها گریه کردم و اشک ریختم و روضه حضرت عباس...

یاد تو افتاده بودم. انگار که یه عمری نبودی. انگار که یه عمری فقط نامت ورد زبانم بود نه یادت. تازه اگر هم یادی می بود چه فایده. هر یادی پر از خاطره است، نیست آقا؟!

خاطره من از تو چیست؟!

جز لحظه های تنهایی من و تو؟

تازه در آن هم فقط من حرف زده ام تو شنیده ای.

امروز نه! فردا نه! پس فردا نه! بلاخره که یک روزی میایی به میدان دید ما! آن روز قرار است در پیشگاه تویی که همیشه حی و حاضر بودی، بایستیم؟!

این مرا می کشد.

من آماده نیستم...

آقا...

می دانم... باز این گریه ها به جایی نمی رسد؟ باز این اشتیاق کور می شود آیا؟!

کاش میدان جهاد ما هم یک کمی ظهور داشت که اینگونه در پس پرده به مرداب تبدیل نمی شد این همه ذوق، این همه عشق، این همه حس...

همیشه هر چه خیر است از این حس دردناکی که شیره ی وجودم را می سوزاند گرفتم اما همیشه خدا آن قدر درد داشت که از آمدنش می ترسیدم و می ترسم.

حسین جان! امام مهربانم. تویی که نامت هنوزم که هنوزه اشک پاره ای است در عمق وجودم. بیا مثله همیشه به دادم برس. بیا حفظ آبرو کن مثل همیشه...

پ.ن:

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی

لینک دانلود

 

 

نوشته شده در شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط گدای فاطمه نظرات ()

یه وقت هایی هم هست که خیلی خیلی دوست دارم همه چیزایی که داشتم و دارم رو بزارم و برم...

تانگری از همه وا مانده ای/ قافله رفت است و تو جامانده ای...

نوشته شده در چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط گدای فاطمه نظرات ()

سلام، خوابتو دیده بودم. تو سرگردونی دنیام غرق شده بودم و سرگرم بودم. شلوغ پلوغ بود. یه دفه اومدنو و گفتن سه تا شهید گمنام دارن میان. گفتنشون با آمدن تون یکی شد. آمدم سمتت. نزدیک نزدیک. چسبیدم بهت. سرگذاشتم رو تابوتت.... گفتم نگفتنی هامو. تا کی می تونم نگم. تا کی دووم میارم. خودمم نیدونم.... تو تشیعت بودیم که یه خانمی گفت: این سه تا شهید هر سه شون سیّدن!! اشک امونمو بریده بود.

بیدار شدم. خبری ازتون نبود. بعد چند روز یا کمتر. روزا از دستم رفته از بس برام دیر می گذره!! خبر اومد سه تا شهید میارن. اما نه رشت! می برن انزلی. پی گیر نشدم. تا خبر یادواره 380 شهید ورزشکار گیلانی اومد. واسه من دیگه این یادواره ها هم تکراری شده!! اما این یکی فرق داشت. قرار بود یه شهید گمنامم میهمانه یادواره باشه. میهمان چه عرض کنم میزبان.

آمدیم تو مجلس. نبودی. از خادمات پرسیدم میاد شهید گمنام؟! گفتن: میای!! آخه فقط و فقط به خاطر تو آمده بودم. آخرای مجلس بود که اومدی. نمی شد نزدیکت بیام. از اون دور باهات حرف زدم. شهید گمنام سلام... خوش اومدی برادر من (نه مسافر من) خسته نباشی پهلوون...

وسطای مجلس می آمدنو می رفتن پیشت. حتی خانوما. اما حیا اجازه نمی داد که بیام. گفتم حتما آخرش میزارن همه بیان پیشت. اما نشد. مجلس که تموم شد سریع رو دست گرفتنتو بردن. بازم شلوغ شد. بازم داشتی رو دست آقایون می رفتی. دنبالت اومدم آروم، آروم. تا پای آمبولانس. آروم آروم. آخراش بود دیگه. داشتی می رفتی. توی آمبولانس بودی که بهت رسیدم. نزدیک نزدیک. چسبیدم بهت. سرگذاشتم رو تابوتت... داشتی می رفتی دستمو از رو پرچمت برداشتم. دیدم گلات جا مونده تو مشتم... سلام به آقا برسون...

نه دامیست نه زنجیر هم بسته چرائیم!!

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط گدای فاطمه نظرات ()

نمی دانم چرا اما همیشه خدا این روزها دلم بیشتر یاد جنوب می کند. یاد منطقه. یاد غربت قریب پاسگاه زید. یاد شهدای لب تشنه فکه. یاد هزاران هزار شهید که هر کدامشان مادری داشتند و خواهری. عشقی داشتند و یادگاری.

دیگر از این همه ذکر یاد و خاطره خسته شده ام. این "عند ربهم یرزقون" های ما گویی آن بالا بالاها به زندگانی مشغولند و غافل شده اند از ما! دیگر بس است زندگی در یاد. در خاطره. در این "یا لیتنی کنت معک" های ساختگی. در این "لا یوم کیومک یا اباعبدالله" های پر از تهی!

چرا؟!

 

حتما می گویی بریده ام. یا حتما ضد ولایت فقیه شده ام. یا از یک بنی بشری که  نماد مسلمانی است بدی دیده ام و به پای اسلام گذاشته ام. حکما می گویی: تند رفته ام الآنه نفس کم آورده ام. اهل شعار بوده ام از شعور جا مانده ام!!

شاید آن چیز های که تو می گویی درست باشد!! اما این همه نیست!

"شهدا شرمنده ایم"، "شهدا شرمنده ایم" از جمله نواهایی است که معمولا هر کاروانی که به جنوب می رود و یااااااااد شهدا را زنده نگه می دارد، می سراید!

هیچ وقت این شعار با شور و خالی از شعور نتوانست راضی ام کند. یعنی که چه؟! یک عده همه زندگانی شان را خرج کردند که ما فقط بگوییم شرمنده ایم!!

راستش را بخواهی درد امروز من که مرا به اینجا کشانده! که باز انگشت بر این صفحه کیبورد برانم و آسمان و ریسمان ببافم، درد دختر دریاست. درد یک خواهر شهید و یک همسر جان باز.

گاهی باورم نمی شود در ایران اسلامی یک خواهر شهید یک همسر جان باز این همه درد می کشد. و باز دست از امامش از آرمانش بر نمی دارد.

او کسی نیست جز خواهر سرافراز و صبور شهید والا مقام "محمدرضا برفرنژاد". این شهید که سر و جانش را در عملیات بیت المقدس برای سرافرازی من و تو تقدیم به الله کرد، در این دنیا نه پدری داشت و نه مادری. تنها یک خواهر داشت. یک خواهر 13 ساله!

او مانده بود و یک نارنجک. او بود و یک تانک. چه کار کرد؟! رفت. می رفت و سفارش خواهر 13 ساله اش را به دوستان همرزمش می کرد. به خدا قسم، شهید برفرنژاد فکرش را هم نمی کرد که خواهرش بعد او این همه سختی را تحمل کند.

بعد او این دختر دریا نه جایی داشت، نه مکانی. آواره منزل این دوست و آن دوست بود. گاهی بعد از مدرسه در خیابان ها پرسه می زد تا  اینکه شب شود و در ماشینی متعلق به پایگاه بسیج بتواند چند ساعتی استراحت کند. گذشت و گذشت تا فرمانده سپاه وقت رشت از حال و اوضاع این خواهر شهید با خبر شد و او را به منزل خود برد. آنجا خوب بود برایش. شده بود دختر فرمانده. دیگر از آوارگی درآمده بود. اما روزگار انگار روا نداشت خوشی را برای دختر دریا. فرمانده مأموریت داشت و باید می رفت و روزگار این پدر و دختر را از هم جدا کرد.

من اینجا قصد روایت گری ندارم. که انشالله به مدد الهی در جایی دیگر این مهم را انجام خواهم داد. اما اینجا عمد دارم که این خواهر شهید را "دختر دریا" صدا بزنم. زندگی او چون دریا متلاطم است و قلب او به سان دریا وسیع است.


هرسختی که او کشیده اگر بار زندگی من و تو شده بود. یقین کم می آوردیم و می افتادیم. اما او ایستاده همچون امواج دریا. فراز و فرود دارد، اما از پا نمی نشینید. من و تو دلمان به حال خودمان بسوزد که آخرین وصیت یک شهید که به سان سرور و مولایش سر جدا به دیدار معبودش شتافت را زیر پا گذاشتیم.

دوستان!

یاران!

عاشقان شهدا!

یاران انقلاب!

مدافعان حرم!

 

خواهر شهیدی برای دوا و درمان همسر جان بازش، همسر شیمیایی اش، برای حفظ سرو زندگی اش به این در و آن در می زند. روانیست برای جور کردن پول دارو و آمپول و ... هفته ای 5 بار در منزل این و آن خدمتکار شود. روا نیست به خدا به دین به پیغمبر...

روا نیست برای جور کردن دخل و خرجش روزی، سرپناه زندگی اش را به رهن بگذارد و روزی دیگر به فکر فروش کلیه اش باشد.

 روا نیست دختر دریا، خواهر شهید و همسر جان باز انقلاب اسلامی با تن رنجورش به خدمتکاری برود. مگر من و تو مرده باشیم!!

از من نام و نشان نخواهید اما هر کسی که این پُست را می خواند برود فکری به حال خودش کند. حداقل تو یه بچه بسیجی که هی فکر می کنی اگر الان جبهه های جنگ سرد را پیش رو داشتی می رفتی و به خیل شهدا می پیوستی فکر کن، اندیشه کن. ما اینجا در همین گوشه و کنار زندگی مان خواهر شهیدی که آخرین وصیت بردارش مراقبت از او بود را تنها گذاشته ایم. رهایش کردیم. بی خیالش شدیم. دیدیم اما ندیدیم. پس دیگر نگو شهدا شرمنده ایم، که نشان دادیم شرمنده نیستیم!!

پی نوشت:

1ـ وقتی می خواستم از حال و روز این خواهر شهید و از خدمتکاری اش در خانه این و آن بگویم با خودم می گفتم یک باری این متن را نخواند و خجالت بکشد. اما بعدتر یادم آمد آنکه باید خجالت بکشد منم با این همه ادعای انقلابی گری!!

2ـ داستان زندگی این "دختر دریا" زیادی متلاطم است حتما از درجه جانبازی و وظیفه بنیاد شهید و امور جانبازان می خواهی بدانی و بگویی...؟!

 همسر جان باز این خواهر شهید شیمیایی است. همین دو هفته پیش وضعیتش وخیم شد و تشنج کرد به شدت بحرانی شد. خدا نگهش داشت برای ما به یادگار. شاید می خواست همچنان امتحانمان کند.  همین قدر بگویم با اینکه پزشک معالج گفته است 30 درصده ریه به خاطر عامل شیمیایی از بین رفته اما، شیمیایی شدنش را بعضی ها حساب نکرده اند.

3ـ بعضی از دوستان سفارش می کنند شرح حال این دختر دریا را برای حضرت آقا بفرستیم، تا شاید آقا به دادش برسد. اما یک سوال؟!

 به نظر شما در همین شهر خودمان یک جوانمرد پیدا نمی شود، مددی کند و کمکی؟! تا غمی بر غم های آقا اضافه نشود.

4ـ آخرین قلمی که نیاز است آمپولی است به قیمت 2 میلیون و 200. این فقط یک قلم جنسی است که نیاز است، ها!

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط گدای فاطمه نظرات ()

قالب جديد وبلاگ پارس اسكين