یاس من زهرا
روز جمعه نزدیک غروب آفتاب به غلام خود مى فرمود: بالاى پشت بام برو، هر موقع نصف خورشید غروب کرد مرا خبر کن تا براى خود ـ و دیگران ـ دعا کنم. اصول کافى: ج ۱، ص ۴۶۰، بیت الأحزان: ص ۱۰۴، بحارالأنوار: ج ۲۸، ص ۲۵۰، ح ۳۰٫ ××××× خوب میدانم که روز وفات تو، روزتاریکی برای سرزمین قم امروز من و تو خوب به هم گره خورده ایم روزی که من آمدم روزی که تو رفتی دوستت دارم بانو شهید نوشت: از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود. به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت. مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام کاریترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد میزند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شوند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . ***** بعد نوشت: صبح جمعه ای مادر بزرگوارمون گفتن می تونی منو ببری سرخاک یا کار داری؟؟ گفتم نه! بریم. رفتیم تا سری بزنیم به شهدا و خانواده شونو مشتی خانمو و مادر بزرگمونو دوستانو آشنایانو... در همین دیدو بازدیدها بودیم که یکی از این دعاخون های سرقبری نظرم را جلب کرد. جوونی به گمانم 20ـ 19 ساله و البته با شخصیت، که ظاهرش اصلا اصلا به دعا خون های تازه آبادی نمی خورد!! می دیدم سر قبر اینو آن قرآن یا ادعیه می خواند. در دلم تحسینش کردم. مطمئن بودم این کار را راهی برای منبع درآمد پیدا کرده تا کمک خرجی برای زندگی اش باشد. برای ادامه تحصیلش. شاید فردا، پس فردایی باشد که همو صاحب شغلی مفید در جامعه شد. یک تار موی همچین جوونی می ارزد به هزاران جوان الاف جامعه که فقط بلدند نق بزنند و سر 4راه ها رژه بروند یا اینکه در شبکه های به اصطلاح اجتماعی مجازی وقت بگزرانند!! طنزنوشت: دیروز با بچه های کلاس جوان امروزـ جهان فردا رفتیم اردوگاه 7تیر رامسر، تا کلاس در حسینه ی این اردوگاه برپا شود. وکمی هم بچه ها بیشتر باهم باشندو ... بعدر ازظهری در همان فضای حسینه بازی کردیم: وسطی و طناب کشی و... در دور اول طناب کشی گروه ما که اکثرا از بروبچ خاصی بودیم (خاصیتش بماند) باخت!! البته ما هم کم نیاوردیم تا باختیم گفتیم تقلب، تقلب!!! بماند که دور دوم را با تدبیر خاصی ما بردیم و حالا نوبت آن طرفی ها بود که ندای ضاله ی تقلب، تقلب را سر بدهند!!! ــ چند سال پیش دوستم از سفر عمره اش بردی برایم سوغاتی آورده بود. می گفت: همسفرانش تعجب می کردند از اینکه برای نزدیک ترین رفیقش همچین سوغاتی تهیه کرده! وقتی بهم داد احساس می کردم ازش می ترسم. شاید به این دلیل که یاد مرگ می انداخت مرا، یاد حسابو کتابو جواب. یاد ایستادن در پیشگاه با عظمت حق و دیدن آنچه کرده بودی در خفا و عیان! برای برطرف شدن این ترس، تصمیم گرفتم برد یمانی را که از مسجد شیعیان مدینه به دستم رسیده بود در جانمازم جاساز کنم. با این کار چند نوبت در طول روز می دیدمش و به وجودش عادت می کردم. دیگر نه تنها نمی ترسیدم بلکه دوستش هم می داشتم و می دارم. ــ امروز صبح نزدیک بود به علت برق گرفتگی دار فانی را وداع کنم. اگر این مهم اتفاق می افتاد امشب می شد شبه اول قبرم! نمی دانم چه حالی دارد اینکه بی جان و بی رمق اسیر خاک شوی! اینکه مورچه ای، حشره ای احیانا سوسکی از سر و رویت بالا رود و تو هیچ اختیاری نداشته باشی. نمی دانم اصلا حس می کنی این ها را یا نه؟! نمی دانم روحم که به این جسم تعلقی پیدا کرده در این چند سال زندگی، الآنه بالای سر قبرم می چرخد و یا در عالمی دگر سیر می کند. نمی دانم. فقط می دانم که چشم به راهم. چشم به راهه امیری... بله پر رویی است که منتظر دیدن روی امیرالمؤمنین باشی! اما چه کنم بعد از زیارت امیر دل ها، همش با خودم می گفتم یا اینکه آرزو می کردم در شب اول قبرم میزبان نگاه مهربان اول مظلوم عالم باشم. یاعلی جان! هیچ نمی شناسمت جز اینکه ایوان نجف عجب صفایی دارد... ــ آخر خدایا حیف نبود با یک برق گرفتگی ساده می مردم؟! آخر دلت می آمد بی آنکه قیام صاحب الزمان را ببینم پر پر بزنم؟! حتما بعدا هم مرا می خواستند ببرند تازه آبادی جایی خاکم کنند!! از همین الان بگویم برایت، من تازه آباد را دوست ندارم ها! احیانا آن مزار شهدا که یه چند جایی خالی دارد یا نشد قسمت قبور خانواده شهدا خیلی حال می دهد آن هم در ظهرهایی بهاری روز پنج شنبه!! ××××× در مجلس یزید در شام، مردی از اهالی شام، فاطمه دختر امام حسین علیه السلام را به عنوان کنیز درخواست می کند!! حضرت زینب جواب کوبنده ای بهش میده. یزید میگه قدرت در دست منه حضرت زینب جواب میدن: تو در صورتی می تونی این کارو بکنی که به صراحت اعتراف به خروج از دین ما داشته باشی یزید نابکار هم که مثلا به عنوان جانشین رسول الله بوده کم میاره و در مقابل منطق حضرت زینب سلام الله علیها عقب میشینه. با خودم میگم چه عظمتی داره حضرت زینب؟! با اون همه مصیبتو سختی که بر سرشون آمده چه استدلالی میاره و دست یزیدو کوتاه می کنه. یکی می گفت اینکه بانو بعد از شهادت پسراشون از خیمه بیرون نمیاد عظمت بیشتری داره چون بلاخره مادر بوده و هر مادری حق میده به خودش که بالای پیکر فرزنداش حاضر بشه!! البته درست می گفت. اما ما همچین چیزایی رو شاید در عرصه دفاع مقدس دیده باشیم . مادرانی که 3 فرزندشونو دادند و باز هم آماده به رکاب رهبرند. اما این منطق، این استدلال و این علم فقط در دستان حضرت زینب کبری سلام الله علیهاست. کاش و ای کاش بُعدی از ابعاد وجودی شان را در روضه هایمان می شنیدیم و به گوشمان می رساندند. یا زینب محتاج دعاییم و چشم به راه نگاهت... یاد نوشت: بانوی صبر و ایمان دلم برایت تنگ است تنگه تنگ... یاد آن ظهری افتادم که به دیدارت می آمدیم و صدای اذان از گنبدو بارگاهت بلند بود. اشهد ان علی ولی الله / اشهد ان علی ولی الله.... با خودم می گفتم ببین بانورا، ببین استقامتش را ... بعد از آن همه ظلم و جوری که روا داشتند این زینب است. زینت پدر، که نام علی را در سرزمین شام پرآوازه نگاه داشته... بانو، ایام عزاداری اباعبدالله تمام می شود، دلم تنگ است، تنگه تنگ آیا رابطه شما با خداوند همواره یک طرفه بوده است؟ آیا تا کنون صدای خالق خود را شنیده اید. یا تصور می کنید خداوند تنها با یک عده محدود صحبت نموده است؟ پاسخی برای سوال های خود یافته اید؟ برای نجات روحانی خود و عزیزانتان از تلویزیون های زیر مطلع شوید. ارزش صرف وقت و امتحان دارد. Nتلوزیون Mتلوزیون Sتلوزیون خداوند همه فرزندانش رو دوست داره با صرف وقت و توجه آغوش پدر آسمانی خود را تجربه کنید. ***** این دعوت نامه رو تو صندوق پستی دوستان گلسار نشین انداخته بودند!! چی بگم؟! جز اینکه چقدر کوتاهی کردیم در زمینه تبلیغ دین اسلام...!!! معصومه جونم از عرفات پیام داده: سلام. در عرفه نفس عمیق می کشم! ...... 

بوده است، آسمانش، دل به هوای تو بسته بود و خاکش،
به شوق قدم های تو نفس میکشید؛ اما ناگهان موج حزن و اندوه،
در همه شهر جاری شد.
و السلام؛
محمد ابراهیم همت






| قالب جديد وبلاگ پارس اسكين |










